الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
439
الغدير ( فارسى )
سخنانى دربارهء شاعر 1 - ابن اثير گويد : در ماه مبارك رمضان سال 556 ملك صالح ، وزير عاضد علوى ، صاحب مصر مقتول شد . انگيزهء قتل اين بود كه با استبداد كامل حكومت مىكرد . در امر و نهى و خرج و دخل اموال ، خودسرانه كار مىكرد . از آنرو كه عاضد كمسال بود و همو خود به خلافتش بركشيده بود و در راه اين مقصود ، جماعتى را آواره ديار كرد تا از شورش آنان در امان باشد . ضمنا دخترش را به ازدواج عاضد درآورد و در نتيجه ، پردگيان حرم با او دشمن شدند : عمهء عاضد مال فراوانى به امراى مصر فرستاد و آنان را به قتل ملك تشويق و دعوت نمود و از همه سرسختتر در ميان آنان ، مردى بود كه ابن الداعى لقب داشت . او و همدستانش در دهليز قصر كمين كردند و چون وارد شد ، ناگهان با كارد به دو حمله بردند و جراحات مهلكى بر او فرود آوردند . با وجود اين ، همراهانش او را به داخل كاخ بردند و چون هنوز رمقى در او باقى بود ، به عاضد پيام فرستاد و سرزنش كرد كه از چه رو به قتل او رضا داده است با آنكه به دستيارى او بر سرير خلافت جاى كرده است ؟ عاضد قسم ياد كرد كه از ماجرا بىخبر است . ملك گفت : اگر از توطئه قتل من بىاطلاعى ، عمهات را تسليم كن تا انتقام گيرم . عاضد دستور فرمود تا او را گرفتند و تسليم كردند و ملك هم او را به قتل رسانيد و وصيت كرد كه وزارت به فرزندش رزيك تفويض شود و او را به لقب عادل بركشيد ، و به همين جهت ، كار وزارت به فرزندش منتقل گرديد . ملك صالح اشعار شيوا و رسايى دارد كه گواه فضل بيكران اوست ، از آن جمله در افتخارات خود گويد : - خدا جز اين نخواست كه ملك ما بر دوام ماند و با عزت و نصرت در ركاب ما بپايد . - دانستيم كه متاع دنيا ، گذرا و فناپذير است و آنچه پايدار ماند ، نام نيك دنيا مىباشد كه پاداش كردگار است . - بذل و عنايت را با سطوت و صولت به هم درآميختيم ، چون ابر بهارى كه در آن سيلاب باران با رعد و برق درآميزد .